loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 242
11 زمان : 1399:2

روزي روزگاري در دل يك جنگل، يك بركه ي كوچك و زيبا بود كه ماهي ها، قورباغه ها، و خرچنگ هاي زيادي در آن زندگي ميكردند.
دو ماهي به اسم هاي "بادي" و "بودي" هم در اين بركه زندگي ميكردند كه از همه ي ماهي ها بزرگتر و زيباتر بودند. و به همين دليل به ظاهر زيبايشان مينازيدند.
در اين بركه يك قورباغه هم به همراه همسرش زندگي ميكرد به نام "قوري" كه بسيار قورباغه ي باهوشي بود.
بادي و بودي با قوري و با همه ي حيوانات بركه دوست بودند و با آرامش باهم زندگي ميكردند.
يك روز نزديك هاي غروب كه همه ي ماهي ها و قورباغه ها و خرچنگ ها مشغول بازي بودند، دو ماهيگير كه از ماهيگيري كنار رودخانه برميگشتند، در حال عبور از آن نزديكي ها بودند.
ماهيگيرها چشمشان افتاد به ماهي ها و قورباغه ها كه از توي آب ميپرند بيرون و باهم مسابقه ميدادند تا ببينند كدام از همه بلندتر ميپرد.
يكي از ماهيگيرها گفت: "عجب ماهي هاي خوشگلي! اينجا كلي ماهي و قورباغه و خرچنگ هست. بيا اينها رو بگيريم و با خودمون ببريم."
ماهيگير ديگر گفت: "الان داره شب ميشه و بار ما هم سنگين هست. بيا برويم و فردا صبح برگرديم"
ماهيگير اول قبول كرد و هردو به سمت خانه رفتند.
قورباغه كه مكالمات دو ماهيگير را شنيده بود به بقيه ي دوستانش گفت: "شنيديد چه گفتند؟ اونها فردا برميگردند تا ما را با خودشان ببرند. بايد امروز به جاي امني فرار كنيم."
اما بادي و بودي گفتند: "چي؟ بخاطر حرف دوتا ماهيگير خانه ي قشنگمان را بگذاريم و برويم؟ نه هرگز. شايد اصلا برنگردند. تازه اگر برگردند هم ما هزار راه بلديم كه از تور آنها فرار كنيم."
بقيه ي ماهي ها و خرچنگ ها هم به حرف بادي و بودي گوش كردند و در بركه ماندند.
اما قورباغه به همراه همسرش از بركه رفتند تا جاي امني براي ماندن پيدا كنند.
فردا صبح ماهيگيرها برگشتند و تور خود را درون بركه پهن كردند، ماهي ها هركاري كردند نتوانستند خود را نجات بدهند. بادي گفت: "نخ هاي اين تور خيلي محكم است. نميتوانيم آنها را پاره كنيم."
همه ماهي ها و خرچنگ ها نگران و ناراحت بودند كه متوجه شدند قوري با كلي پرنده به سمت بركه آمده و پرنده ها با نوك زدن ماهيگيرها را ترساندند و فراري دادند.
به اين ترتيب ماهي ها و بقيه حيوانات نجات پيدا كردند و كلي از قورباغه تشكر كردند، و فهميدند كه بايد در مواقع خطر احتياط كنند و حواسشان را جمع كنند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

روزي روزگاري در دل يك جنگل، يك بركه ي كوچك و زيبا بود كه ماهي ها، قورباغه ها، و خرچنگ هاي زيادي در آن زندگي ميكردند.
دو ماهي به اسم هاي "بادي" و "بودي" هم در اين بركه زندگي ميكردند كه از همه ي ماهي ها بزرگتر و زيباتر بودند. و به همين دليل به ظاهر زيبايشان مينازيدند.
در اين بركه يك قورباغه هم به همراه همسرش زندگي ميكرد به نام "قوري" كه بسيار قورباغه ي باهوشي بود.
بادي و بودي با قوري و با همه ي حيوانات بركه دوست بودند و با آرامش باهم زندگي ميكردند.
يك روز نزديك هاي غروب كه همه ي ماهي ها و قورباغه ها و خرچنگ ها مشغول بازي بودند، دو ماهيگير كه از ماهيگيري كنار رودخانه برميگشتند، در حال عبور از آن نزديكي ها بودند.
ماهيگيرها چشمشان افتاد به ماهي ها و قورباغه ها كه از توي آب ميپرند بيرون و باهم مسابقه ميدادند تا ببينند كدام از همه بلندتر ميپرد.
يكي از ماهيگيرها گفت: "عجب ماهي هاي خوشگلي! اينجا كلي ماهي و قورباغه و خرچنگ هست. بيا اينها رو بگيريم و با خودمون ببريم."
ماهيگير ديگر گفت: "الان داره شب ميشه و بار ما هم سنگين هست. بيا برويم و فردا صبح برگرديم"
ماهيگير اول قبول كرد و هردو به سمت خانه رفتند.
قورباغه كه مكالمات دو ماهيگير را شنيده بود به بقيه ي دوستانش گفت: "شنيديد چه گفتند؟ اونها فردا برميگردند تا ما را با خودشان ببرند. بايد امروز به جاي امني فرار كنيم."
اما بادي و بودي گفتند: "چي؟ بخاطر حرف دوتا ماهيگير خانه ي قشنگمان را بگذاريم و برويم؟ نه هرگز. شايد اصلا برنگردند. تازه اگر برگردند هم ما هزار راه بلديم كه از تور آنها فرار كنيم."
بقيه ي ماهي ها و خرچنگ ها هم به حرف بادي و بودي گوش كردند و در بركه ماندند.
اما قورباغه به همراه همسرش از بركه رفتند تا جاي امني براي ماندن پيدا كنند.
فردا صبح ماهيگيرها برگشتند و تور خود را درون بركه پهن كردند، ماهي ها هركاري كردند نتوانستند خود را نجات بدهند. بادي گفت: "نخ هاي اين تور خيلي محكم است. نميتوانيم آنها را پاره كنيم."
همه ماهي ها و خرچنگ ها نگران و ناراحت بودند كه متوجه شدند قوري با كلي پرنده به سمت بركه آمده و پرنده ها با نوك زدن ماهيگيرها را ترساندند و فراري دادند.
به اين ترتيب ماهي ها و بقيه حيوانات نجات پيدا كردند و كلي از قورباغه تشكر كردند، و فهميدند كه بايد در مواقع خطر احتياط كنند و حواسشان را جمع كنند.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 132
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 199
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1448
  • بازدید ماه : 1679
  • بازدید سال : 2067
  • بازدید کلی : 125866
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی